"افسوس که روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت"

به احترام بزرگترین وبهتــرین مخلوق خدا ...

امسال یلدایی نیست ...  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 11:25  توسط محمد  | 

دنیـــــــا ..

کلش را میگویم...

همه اش...

کلا یک جور مسخرۀ  احمقانه ای ست...

وقتی محکمی...

وقتی میجنگی...

وقتی تک تک سلولهایت همه زندگی ست وطروات وشادابی و شور...

می کُــشندت ...

لهت میکنند...

خــُرد  خُرد  خاکشیـــر ...

ویران که شدی ...کمی تماشایت میکنند

لختی بعد...

عموما چندماهی بعدتر...

همان آدم (  آدمک)  قدیم را توقع دارند ...

جدی جدی متوقع میشوند هــا ....!

ایرادمیگیرند که چرا مُرده ای؟

چرا نمیخندی...

چرا چشمهایت خوابیده اند ؟  باز ِ  باز ...اما خوابیده ..... مرده !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 20:34  توسط محمد  | 

img/daneshnameh_up/c/cf/Abacus.jpg
 

در دوستی ها چیزی به اسم "چرتکه انداختن " نداریم ....

اگر به حساب وکتاب وسنگین وسبک نشستی ...

دیگر "دوست" نیستی ...!

نه آنقـــــــــــــــدر نزدیک !

+ نوشته شده در  شنبه هفتم تیر 1393ساعت 22:25  توسط محمد  | 

یک  جیـــــــــــــــــــــــــــــــغ  بنفش و سر سام آور

یک مـــــــــــــــــــــــــادر  باکره با بوی  فاحشگی

یک آلت غرق خون از شبی پر شهوت

تـــــــــــــــــنها یک اشتباه و ارگاسم ناخواسته

        تاوانش تــــــــــو...!!!

      یک طفل حرام زاده...!!!

تولدت تسلیت کوچک نفهم

در زباله دان شهر کثیف

زیبا    آرام بگـــــــــــــــــــــــــــــــیر.........

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم خرداد 1393ساعت 19:54  توسط محمد  | 

خوبم ...

خوب است...

حالم !...

 

ازنوع بیحوصله ..

ازنوع کلافه...

اما خوب است...

خوبم..!

 

 

دلم برای هیچ کسی جز خودم تنگ نمیشود ..

وبه گاه دلتنگی ..

بغلش میکنم...

خودم را ..!

ومیبوسمش...

بازهم خودم را...

 

 

برای همین است که خوبم...

 

آرزویم اینست :

 

خوب باشید...

خوب!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1392ساعت 9:48  توسط محمد  | 

از آنها که خیــــــــــــــــال میکنند " چشمه " اند ...

باید بیشتر از "سنگ" ها ترسید ...  

تعجب میکنند وقتی سریا دل کسی می شکند ...

گاهی حتی به خنده !

 

نه سنگم ..

نه چشمه...

آدمم...

پر از اشتباه ..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 10:28  توسط محمد  | 

نیم نگاهی به 60 درصد مانتوهای توی ویترین مغازه ها که بیندازی...

احساس میکنی همه را از دهــــــــــــان خری ، گاوی  ، چیزی ..

درحال جویدن ...

بیرون کشیده اند ...

یک سمتش را مچاله کرده اند یک سمت دیگرش...

و...

 

چه کرده اند باخودشــــان ...

زنان این سرزمین ...

که بعضی ها این تکه پاره ها را ..

لایقشـــان دیده اند ...

 

 

چه جسارت ها ...

چه حماقت ها ...

چه دنیایی...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 11:56  توسط محمد  | 

قبل تر ها ....

نمیدانم  کدامشان حرمت داشت....

خاک ؟ ...

کفن ؟..

سنگ لحد ..؟

یا دستـــــــــــانی که میگفتند ازدنیا کوتاهند....

..؟!

هرچه بود...

یا نبود...

حرمت  به خواب رفتگان ابدی را نگاه میداشتیم ....

 

 

 

این نوشته خطاب به جانوری ست که  نیک میداند  حرفهای این لحظه ام را

 تف میکنم  توی صورت وقیحش...  :

 

برای  مزخرفاتی  که درشان  شعور و شرف   نداشته ات بود ...

میخواستم دستانم را به آسمان دراز کنم  و

قهرخدارا 

برای  مادر ..

وشاید خواهر احتمالی  ات بخواهم ........

 

الان که رد پای نجست ...

را برگذر دیدم وشناختم.....

فهمیدم که  هردویشان اسیر دستان ســـــــــــــــــــــــــرد گورستانند ...

 

 

میدانی جانور؟

من حرمت  درگذشتگان را  پاس میدارم ....

همچو  حرمت نان .... سفره ... مادر

 

تو اما ...

زین پس  هربارکه برمزارشـــــــــــــــان زانو میزنی ....

به یادت بیاور ..

  زمانی که  بی ناموسی هایت را به رخ دنیــــــــــــا میکشیدی ...

روح  نَوامیس ت  در بستر خاک میلرزید .........

مباد که آه مظلومی  نفس ِ به خاک نشسته کفنشــــــــــــــــان را تنگ ترکند ..

 

من اما .... حرمت اسیران خاک را نگاه میدارم ...نگاه داشته ام....

 

فقط  ..

گم شـــــــــــــــو...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1392ساعت 11:24  توسط محمد  | 

خیلی که گریه کرده باشی...

طولانی وعمیـــــــــــــق...

رسیده باشی به جایی که بند نیاید دیگر...

سیل اشکهایت...

وبریده شود آهنگ نفس هایت ...

بخواهی ونتوانی که تمام کنی...

..

...

بگذریم...

نکته قضیه اینجاست که یک روز بند می آیند اشکهایت...

اما سردردی به یادگار می گذارند که میخواهی ..

دندان هایت را...

بجوی...!!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت 16:1  توسط محمد  | 

نرسیده به تونل رسالت...

ترافیک سنگـــــــــــــــــــین...

پشت یک پراید سفید رنگ...

راننده : یک خانم...

سن نامشخص...

چهره ..نامشخص...

سرنشین دوم : به اصطلاح یک آ ق ا ...!

که نشسته برصندلی مجاور راننده ..

وآرنج دست چپش را تکیه داده بر شانه صندلی راننده ...

وسرانگشتان ودستانش روی سرشانه و کنارۀ صورت و گردن راننده بازی میکنند..

خسته هم نمیشود ...

از روهم نمی رود ...

یک ربعی گذشته از لحظۀ تهوع آور واجباری ِ کشفشـــان ...

حالا دیگر فاصله تمام رخ ِ صورت " یــارو"..

با نیم رخ ِ " راننده"...

آنقدری کم شده که احتمالا اگر کمربندایمنی ش را بازکند ..

شوت میشود توگونه راست " زن" ...

کم کم به دقیقه سی نزدیک میشویم وحالا

راننده هم "شلنگ تخته " هایی از نوع "عشوه خ ر کی " ازخودش بروز میدهد ....!

دیگر کم کم خنده ا م میگرد ...

ازآن خنده های بریده هیستریک ..!که لبانم روی هم قفلند وباهرخنده ..

چشمانم لختی بسته میشوند ..

وبینی م نفس میکشد.....

کم کم حرکات "زن" مشخص تر وبقولی "تابلو"ترمیشوند ..

.مرا یاد شوی ترانۀ

....gangnam style

می اندازد....

حالا دیگر توجه سرنشینان حداقل دوماشین دیگر

هم متوجه حرکات این دوست...

واین دو غافل از همۀ دنیا ...

پسرک یک چیزی درمایۀ گربه ای خانگی دخترک را مینوازد

ودخترک شبیه میمونی دست آموز اطوارهای موافق ازخودش بروز میدهد .......

چندساعت بعد تر ...

مسیر بازگشت ...

هواتاریک ...

اسم بزرگراه را نمیدانم...

رسما وعملا گم شده ام ...

خسته ...گیج ... و عصبی ....

درد هم گاه وبیگاه زبانه میکشد ....

ترافیکی دل بهمزن تر از بعدازظهر...

ماشینی درمنتهی الیه شمال شرقی نگاهم ...

این دودیگر زن وشوهرند ...

زن از آن خانم های م ح ج ب ه هم هست ...

دستش همینطوری روی سرو گردن وصورت ومحاسن مردش...

به طر هنرمندانه چندش آوری سرمیخورند ...

رقص سرانگشتانش فارغ از زشتی کارش.....زیباست...

دیروقت است...

رسیده ام خانه...

آنقدر حالم بد است که هیچ کس خیلی جدی گیرنمیدهد که اینقــــــــــــــــــــــــــــدر دیر ؟!...

بعد از مراسم ازحال رفتن و رویم به دیوار بالا آوردن های بعدش ....

بعداز سردرد و ناله ...

پاسی از نیمه شب گذشته ..

ولو میشوم در آغوش رختخوابم ...

سرم را برفراخ سینه اش میگذارم ومیگویم ...

" خوب که نگاه میکنم ...

این روزهــــــــــــــا..

مثالش همین روز طولانی نحس که گذشت...

..

اوهوم ..این روزها ...

زنان ...

ملیجکانی شده اند که خیال میکنند ...

برای داشتن مردی که میخواهند ...

یا خیال میکنند باید داشته باشند ...

خود را تا حد ........................! " ...

چندنقطه بالا را تمام نمیکنم....

خیلی ها را دیده ام که گفته اند رسم زندگی همینست ...

خیلی هارا دیده ام که نقش "زن" را اینگونه تعریف کرده اند ....

حالم از آن خیلی ها ..

خیلی بهم میخورد ...

حالا میفهمم که چرا آن خانم دکتر روانی میگفت...

توبرای این مملکت ساخته نشده ای....

من زنان و نران این سرزمین را نمیفهمم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 16:40  توسط محمد  | 

پـشـت یـك هـزار تـومـانـی نـوشـتـه بـود:
پـدر مـعـتـادم بـرای هـمـیـن پـولی كـه پـیـش تـوست...
یـك شـب مـرا بـه دسـت صـاحـب خـانـه مـان سـپـرد...
خـدایـا چـقـدر مـی گـیـری ...!!!
که بگذاری شب اول قبر قـبـل از اینکه تـو ازم سـوال کـنی،مـن یـه چیزایی از تو بپـرسـم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1391ساعت 18:12  توسط محمد  | 

آهـــــــــــــــــــــــای پیرمرد لحاف دوز ..

 

تورا به حرمت پینه های  دستانت ....

 

لبهـــــــــــــــــایم را آنچان بهم  گره بزن ...

 

که هیچ دشنه به دستی  را یارای گشودنشــــــــــــان  نباشد ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت 19:23  توسط محمد  | 

میگویند..

 

 خدا همه جاهست ...

اما نمیدانم چه حکمتی ست که هربـــــــــار میخواهم صدایش بزنم..

نگاهم به آن بالاها گره  میخورد ...

آنقدر بالا ....

که اشکهایم از مرز صورت وگردن ، سُـر میخورند پایین و

توی یقه لباس گم میشوند .......

 

خدایا ..

کاش یکبار روبرویم مینشستی ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت 19:18  توسط محمد  | 

این روزهـــــــا هر جای می نشینی و  از هرگوشه که برمیخیزی

صحبت از نمیدانم چی چی سلطان است  که اطرافش را پــُــــرانیده از دخترکان رنگارنگ  و ...                   

 

نرها را میتوان پیش بینی کرد که چرا می نشینند وزل میزنند به این مزخرفات...

اما  زنهــــــــــا را واقعا نمیفهمم...........

دارم به این نتیجه میرسم از دیدن آزار تکه ای از خودشـــان لذت میبرند ...سیراب میشوند ...

شاید هم چیزهایی یـــــــــــاد میگیرند ...!         

عقم میگیرد...خوب...!!!

یکهو دلم آنقــــــــــــــدر میگیرد که  .....          

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 21:44  توسط محمد  | 

حکایت  ما  ..

شبیه  بچه ای شده که بیقراری کند..

 و بعـــــ د ..

شکلاتی برای خفه کردن صدایش ! ..

 در حلقومش بچپاننــــــــــد  ...!

..!!

اگر دوست نداری  ؛  گوشهایت را بگیـــــــــــــر ..نشنــــــــــو !

مثل آن روزهـــــــــا   که نشنیدی ام.... ندیدی ام ....

رفتی ..!

من شکلات نمیخواهم !

من "یکی "  را میخواستم  ..ازاین شکلات های تلخ بــــــــــود  !....

تمام شد ...حالا دیگر هیچ نمیخواهم ...حتی شکلات !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 21:27  توسط محمد  | 

باید مترسک بود و به هجوم  این کلاغهای کرکس صفت  دوپــــــا...

ایستـــــاده ..نگاه کرد و به تلخندی  ..

رد سوزش منقــار  و  " پوزه "  !    و  ناخن هاشان را  ..

تاب آورد ...

 

 

بعضی ها ..

ذاتا  دژکاک  آفریده شده اند ....

بعضی دیگر  مصداق  بارز  " گربه  گون " ای اند ....

ازاین گربه های  بُراق پرفریب  مظلوم نما................!

 

این دنیـــــــــــا سگ کم دارد اما...

تا نگاه میکنی   کفتار  و  روبه  و  زالو  صفتند اهالی اش.....

وبر اسطبل  به جای ذوحافران  ،  گراز بسته اند ........

درمیان سم پرانی  خوک های بیخوال خوار .....

گاهی دلت برای یک دراز گوش بی آزار لک میزند...

باورکن !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 18:55  توسط محمد  | 

 توی مجلس ختم نشسته ایم ، جایی خیلی دورتر  اما روبروی  خانوادۀ  صاحب عزا ..

مثل همیشـــۀ  این مجالس  ،درونم میلرزد ...

دست فاطمه را میگیرم...

خوب است که هست

به جای همه کسانی که نیستند ....

 

این روزها هرچه بیشترنگاه میکنم  دنیایم ازهمیشه خالی تر است ...

آدمکهای توخالی  ، دیگر آنقدر توخالی ند که رگهای  بی رنگ درونشان را هم میتوانم دید

به جملگی شان لبخند میزنم ....

مهربانم می انگارند ...

اما  آزردگی ِ خنده دار ِ تهوع آور درونم را نمیتوانند ببینند ...

 

 

دیشب  کلی به حماقت های خودم خندیدم ...

خیلی پیشرفت کرده ام ...

یاد گرفته ام  الکی لبخند بزنم  ونگویم که  "  دلخورم ها  ، فلانی  "   ...!

یادگرفته ام که این فلانی ها نمیفهمند....!

بهتراست بگذارم  همینطور آرام مثل دوتا گاو مادۀ  بی آزار کنارهم بچریم ...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 18:46  توسط محمد  | 

شب عروسیه، آخره شبه ،
خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر
شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از
نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم
، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر
مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک
زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش
لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه
کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را
که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و
می خونه :

 

 

سلام عزیزم. دارم برات
نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو
تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم
میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم
تونستم باهات حرف بزنم.

 دیدی بهت گفتم
باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم
چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ،
یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم
تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو
با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند.
علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند
سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از
جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که
دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون،
یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون
بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد
بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.


یادمه روزی که بابام
خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه
کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی
که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم
گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من
نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما
را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود
که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه
تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو
از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم
ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین
جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش
بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم
دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می
لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….


پدر مریم نامه تو
دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه.
سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش
شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه
نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو
هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه
کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو
برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده
بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه
دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ
دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم
اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 12:15  توسط محمد  | 

آن که گفت :    "   تنهایی ِ دوست از بی همزبانی ِ اوست .. "

دل را نمی شناخت ..

یا شاید دلی نداشت.....

                           

تنهایی  یا بی همزبانی

                 از بی همزبانی نیست.....

                                           ازبی همدلی است.............!

                 بی همدلی ، چیـــــــــــز ِ کمی نیست...

                            تاوان ِ زندگی است........

                                       تـــــــاوان ِ  زندگی.......!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1391ساعت 9:57  توسط محمد  | 

آدمی که چیــــزی برای باختن نداشته باشد ، موجود خطرناکی ست....

                                 اما فقط برای خودش ....!

                                                                                                         

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1391ساعت 9:51  توسط محمد  |